لطیفه های زیستی

*چند توریست در موزه تاریخ طبیعی شیکاگو با حیرت به استخوان های دایناسور نگاه می کردند. یکی از آنها از نگهبان پرسید: می توانید به ما بگویید این استخوان ها چند سالشان است؟ نگهبان جواب داد: آنها 65 میلیون و 4 سال و شش ماهه هستند. توریست: اه ، این عدد کاملا دقیق است! شما چه طور با این دقت این عدد را می دانید؟ نگهبان: چهار سال و شش ماه پیش که من شروع به کار کردم این استخوان ها شصت و پنج میلیون ساله بودند.

 

* سال 3000 میلادی: بچه هایت را به دایناسور می سپاری و می روی ؟ وای! فکر نمی کنی بچه ها گزندی به او برسانند ؟

 

* قارچ ها به خاطر این که در جاهای مرطوب می رویند شبیه چتر هستند!!!

* نازایی ارثی است! اگر پدر بزرگ شما فرزندی نداشته، اگرپدر شما فرزندی نداشته پس شما هم فرزندی نخواهید داشت!

* دانشجویی برای امتحان جانور شناسی تمام طول شب را مطالعه کرد...روز بعد وقتی وارد کلاس شد جایگاه هایی را دید که پرنده ها در آنجا توسط پوششی پوشانده شده بودند به طوری که فقط پاهای آنها دیده می شد! استاد از دانشجویان خواست که نام معمول پرنده ، زیستگاه و سرده و گونه و ...را بنویسند!
دانشجو به پاها نگاه می کرد و تفاوت خاصی نمی دید! با ناراحتی به استاد گفت: چه امتحان مزخرفی! چه کسی می تواند از روی پا پرند گان را شناسایی کند؟ در همین حال دانشجویی برگه اش را تحویل داد...چون کلاس بزرگ بود استاد همه را نمی شناخت و پرسید: آقا اسم شما؟ دانشجو با حالت عصبانی پاچه های شلوارش را بالا زد و گفت: شما حدس بزنید...!!! شما حدس بزنید... استاد!!!


* قورباغه نر به اداره پیشگویی زنگ می زند: منشی آینده آن را پیشگویی کرده و می گوید: شما تا چند روز دیگر دختر زیبایی را خواهید دید   !
قورباغه به هیجان می آید و می پرسد: آیا او را در پارتی می بینم؟
منشی: نه! تصویر او را روی جلد زیست شناسی سولومون و زیست شناسی کمپبل و خود اورا در کلاس زیست شناسی خواهید دید!!!قبل از تشریح !!!

 

* در یک خانواده گیاه خوار مادر سفره را چید و با صدای بلند گفت : فورا تا سلولهاش از تورژسانس نیافتادن و دچار پلاسمولیز نشدند، بیاین بخورین که از دهان می افته .

  

* چطور می شه مرگو شکست داد؟   اینکه هرگز متولد نشی .

  

* کاندیدای انتخاباتی در سخنرانی اش گفت : شما را از کمونیسم، فاشیسم  ، کاپیتالیسم، لیبرالیسم و صهیونیسم نجاتتون می دم. پیرزنی گفت : ننه روماتیسم منو هم خوب کن .

 

 

* مردی نصف شب به دکتر خانوادگی شان تلفن زدکه: دکتر خواهش می کنم زود بیا منزل ما که همسرم دارد از شدت درد به خودش می پیچد. به گمانم دچار آپاندیسیت شده . چون علاوه بر درد در اطراف ناف حالت تهوع دارد و.......دکتر با آرامش جواب داد: غیر ممکن است جانم .آپاندیس همسرت را خودم سال پیش در آوردم . هیچ بشری هم تاکنون دو تا آپاندیس نداشته .مرد گفت: یقینا همین طور است ، ولی بعضی آدمها هستند که همسر دومی هم دارند. 

 

* پیتر کوچولو به عیادت معلمشان رفته بود . وقتی برگشت ، با تاسف سری تکان داد و به همکلاسی هایش گفت: متاسفانه هیج امیدی نیست . او فردا به مدرسه می آید .

 

*  شتر کوچولو از مادرش پرسید: مادر این کوهانهای بزرگ ما برای چیست؟
    -  برای اینکه در اینها انرژی به صورت ذخیره چربی وجود دارد و ما بتوانیم از آن در بیابان بی علف  استفاده کنیم.  
   - ولی مادر این پشمهای بلند برای چیست؟
   - برای اینکه شبهای بیابان خیلی سرده  بدون آنها ما سرما میخوریم.     
   - مادر! این پاهای پهن و بزرگ برای چیست؟ 
   - برای اینکه در شنهای بیابان فرو نرویم.
  -  مادر چرا ادرار ما اینقدر غلیظ است؟  - برای اینکه در بیابان آب کمتری به هدر بدهیم.تازه شکممان اینقدر بزرگ است که تا 
١٠٠ لیتر آب را در مجاری ومنابع آن ذخیره می کنیم.

   - اوه  مادر پس ما در این باغ وحش لعنتی چه می کنیم؟

 

*  اولی: تو دوست داری توی آب گرم خفه شی یا آب سرد؟ دومی: توی آب سرد . اولی : چرا؟ دومی : چون شنیدم سرما باعث می شه که سلولهای بدن به اکسیژن کمتری نیاز داشته باشند و با سرعت کمتری آن را مصرف کنند . در اینصورت ممکنه تا ده دقیقه زیر آب زنده موند. تو چطور؟

اولی: من آب گرم رو ترجیح می دم . چون اصلا حوصله سرماخوردگی رو ندارم.